در جوارِ نَفَسِ خستهٌ «قصرِ» «کافکا» ست
-------------------------------------------------------------------------------------------
با من از پنجرهٌ تازه سخن می گويد
با من از بوی خوشِ جادهٌ ابريشم.
با من از بارشِ بارانِ بلندی که پُر از خاطره های آبی ست.
آرزويش که سُرايندهٌ سبزی هاست
به تمنای دلم می مانَد
و صدايش در شب
شکلِ اندوهِ مرا دارد.
خانه اش دَه قدم از نغمهٌ نيلوفر دور
در جوارِ نَفَسِ خستهٌ «قصرِ» «کافکا» ست
و گُلی آبی
بویِ بارانِ بهاری را در باغچه اش می ريزد
و به اندازهٌ موسيقیِ خوشرنگِ درخت
حرف هايش زيباست.
در زمانی که من از فاصله ها دلگيرم
با من از روشنیِ آب سخن می گويد
با من از خواهشِ نابی که پُر از مهتاب ست.
در شبی خاموش
که من از تلخ ترين خاطره ها تيره ترم
بامدادی ست که از پنجره ام می تابد
تا مرا در تپشِ صبح، بيفشانَد.
با منش رازی ست
که به جُز زمزمهٌ چشم من و او، تنها
نفسِ نازکِ نيلوفر می داند.

