تبليغاتX
رضا مقصدی - غمت کجاوه ی لیلی شد
همیشه، صاعقه در کشتزار می روید

همیشه، حادثه در رهگذار ناهموار

به روزگارِ هیاهویِ بادها با برگ

همیشه مزه ی مرگ

میانِ میلِ تو و انتظارِ شیرین است.

 

کلاغ آمد و بر شاخسارِ سبزت زیست

و غارغارِ کبودش

کبوترانِ ترا از بهار، بیرون کرد

و چشمهای ترا با حضورِ تاریکش

کنارِ بسترِ غمناکِ سرد، جیحون کرد.

دروغ بود دروغ

کسی که با تو نشست

کسی که آینه ها را

هماره در تو شکست.

زمان، به زردی پاییز در تو پرپر گشت

زمین، ز آینه های شکسته نیلی شد.

دلت به بادیه، سر کوفت

غمت کجاوه ی لیلی شد.

عزیزِ گمشده در آه!

جوانه را به سلامی سپید دعوت کن!

ترانه را به کلامی، دوباره مهمان باش!

اگرچه «سینه تو ساحلِ سلامت» نیست

و موجهای هراس

به سوی قایقِ دلتنگ مانده ی تو، هنوز

در راه اند

بیا! دوباره بیا! نازنینِ اَبرسرشت

برای تازه ترین برگهای فروردین

شکوهِ منتشرِ صبحگاهِ باران باش!

29 اوت ‏2004

+ در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Balatarin