اى ماه!
اى رنگينترين آه!
امشب مرا بر جانِ بيداران، بباران!
تا صبحگاهم بشكفد در چشم خورشيد
اميدِ فرداى سپيدم را دلا!
در سينه، بنشان!
بگذار بر ما بگذرد اين ابرِ سنگين
شايد كه فردا گل دهد اين باغِ غمگين
ديگر مرا در كوچه، مهتابى نماندهست
انگار ديگر جانِ بىتابى نماندهست
شب، در رگم، شب بر سرم ريخت
اينك غمى از دور دستِ تلخِ تاريخ
باز آمد و جانِ مرا تاريكتر كرد.
در اين شبِ شوم
شعرِ شباهنگم درونِ سينه، پژمرد
آهنگِ چنگِ رودكىوارم فرومُرد.
بيدادِ اين باد
با خاطراتِ شاخهى غمگينم آميخت
تا چشم بگشودم، بناگه، ديم اى واى
برگِ مرا با هر چه مرگ، نزديكتر كرد.
پاييز بر پشتم نشستهست
جانِ مرا تا آن بهارِ دور، خستهست.
اين سوى من رنجِ بلندِ سوگواران
آن سوى من آيينه و آوازِ باران
اينكه من و زخمِ دل و شورِ دوتارم
تا از جگر بارِ دگر، شعرى بر آرم.
«كابل» مرا هر چند گلزارِ غزل بود
ديرى نپيچيدهست در من، بوى سنبل.
«بيدل»(1) كجا رفت؟
تا همصدا با «بامدادِ خسته»(2) گويد:
ما را ببخشاييد اى عشاق! اى عشق!
گر با شما آوازِ رنگينى نخوانديم
«كابل» عزادارِ غزل بود.
-----------------------------------------------
1) بيدل دهلوى
2) الف بامداد
http://www.bukharamagazine.com/29/articles/m35.html

