تبليغاتX
رضا مقصدی - در ((کابل)) دل
Reza Maghsadiاى ماه!

اى رنگين‏ترين آه!

امشب مرا بر جانِ بيداران، بباران!

تا صبحگاهم بشكفد در چشم خورشيد

اميدِ فرداى سپيدم را دلا!

در سينه، بنشان!

بگذار بر ما بگذرد اين ابرِ سنگين‏

شايد كه فردا گل دهد اين باغِ غمگين‏

ديگر مرا در كوچه، مهتابى نمانده‏ست‏

انگار ديگر جانِ بى‏تابى نمانده‏ست‏

شب، در رگم، شب بر سرم ريخت‏

اينك غمى از دور دستِ تلخِ تاريخ‏

باز آمد و جانِ مرا تاريك‏تر كرد.


در اين شبِ شوم‏

شعرِ شباهنگم درونِ سينه، پژمرد

آهنگِ چنگِ رودكى‏وارم فرومُرد.

بيدادِ اين باد

با خاطراتِ شاخه‏ى غمگينم آميخت‏

تا چشم بگشودم، بناگه، ديم اى واى‏

برگِ مرا با هر چه مرگ، نزديكتر كرد.

پاييز بر پشتم نشسته‏ست‏

جانِ مرا تا آن بهارِ دور، خسته‏ست.

اين سوى من رنجِ بلندِ سوگواران‏

آن سوى من آيينه و آوازِ باران‏

اينكه من و زخمِ دل و شورِ دوتارم‏

تا از جگر بارِ دگر، شعرى بر آرم.


«كابل» مرا هر چند گلزارِ غزل بود

ديرى نپيچيده‏ست در من، بوى سنبل.

«بيدل»(1) كجا رفت؟

تا همصدا با «بامدادِ خسته»(2) گويد:

ما را ببخشاييد اى عشاق! اى عشق!

گر با شما آوازِ رنگينى نخوانديم‏

«كابل» عزادارِ غزل بود.

-----------------------------------------------

1) بيدل دهلوى‏
2) الف بامداد

http://www.bukharamagazine.com/29/articles/m35.html

+ در دوشنبه هفتم اسفند 1385 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Balatarin