تبليغاتX
رضا مقصدی - ارمغان من ، دل معطر است
صبح را ورق زدم‏

از زلالى تو مى‏سرود.

شاخه را صدا زدم‏

از شكوفه‏ى تو داستان تازه داشت.

با سپيده هم سخن شدم‏

آرزوىِ روشنِ تو در ترانه‏اش نشسته بود.


آى... اى طنينِ واپسين!

از تو اين دلِ شكفته را گريز نيست.

كوچه را صداى پاى نور، پر زشور مى‏كند

سينه‏ى مرا عبورِ نامِ تو

واژه را طراوتِ درخت، سبز مى‏كند

عشق را صداقتِ كلامِ تو

آنچنان «دُچارِ» با تو بودنم‏

سايه‏ام به آفتاب مى‏رسد


باز گردشِ زمين زنامِ تو گذشت‏

باز بوى ماه مى‏دهد

آن ستاره‏يى كه با تو نطفه بست.

پرده را كنار زن‏

از دريچه‏هاى جانِ من‏

نازنين ببين!

رقص را به جانِ بيقرارِ كهكشان.


ارمغانِ آب، روشنى‏ست‏

ارمغانِ شورِ بى‏كرانه، عشق‏

ارمغانِ من، دلِ معطر است.

---------------------------------

مجله بخارا > شماره ۳۳ و ۳۴ > شعر فارسی > صفحات ۱۹۴ تا ۱۹۴

http://www.bukharamagazine.com/treatise.php?tre_id=989

+ در دوشنبه هفتم اسفند 1385 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Balatarin