از زلالى تو مىسرود.
شاخه را صدا زدم
از شكوفهى تو داستان تازه داشت.
با سپيده هم سخن شدم
آرزوىِ روشنِ تو در ترانهاش نشسته بود.
آى... اى طنينِ واپسين!
از تو اين دلِ شكفته را گريز نيست.
كوچه را صداى پاى نور، پر زشور مىكند
سينهى مرا عبورِ نامِ تو
واژه را طراوتِ درخت، سبز مىكند
عشق را صداقتِ كلامِ تو
آنچنان «دُچارِ» با تو بودنم
سايهام به آفتاب مىرسد
باز گردشِ زمين زنامِ تو گذشت
باز بوى ماه مىدهد
آن ستارهيى كه با تو نطفه بست.
پرده را كنار زن
از دريچههاى جانِ من
نازنين ببين!
رقص را به جانِ بيقرارِ كهكشان.
ارمغانِ آب، روشنىست
ارمغانِ شورِ بىكرانه، عشق
ارمغانِ من، دلِ معطر است.
---------------------------------
مجله بخارا > شماره ۳۳ و ۳۴ > شعر فارسی > صفحات ۱۹۴ تا ۱۹۴
http://www.bukharamagazine.com/treatise.php?tre_id=989
