من شعر می نويسم
از رنج دل پذيرترين اضطراب عشق
از شاخه ی شکسته ی يک گل
از عمرهای کوتاه
از آه.
اين
راست نيست
من بی حضور چشم تو
شادابم.
وقتی که دور می شوم از آن
«مثل درخت، در شب باران»
در رهگذار صاعقه و بادم
بی آنکه يک جوانه ی لبخند
بر شاخسار چهره ی من
بنشيند.
آنگاه
بانوی نور نمی داند
افشانه های بوسه ی مهرش را
بر شانه ی کدام صنوبر بنشاند.
اندوه
آري
اندوه
زهريست در رگانم
وقتی که آن دو شاخه ی زيبای نسترن
از اشتياق چشم من
دور است.
من شعر می نويسم
از رنج دل پذيرترين اضطراب عشق
از شاخه ی شکسته ی يک گل
از عمرهای کوتاه
از آه.
من با حضور چشم تو
چون تاک
در خاک های غربت
سيرابم.
+ در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385
|

