نفس نازک نیلوفر رضا مقصدی
در آستانۀ در
دری گشوده به من باش!
دروازه را
به روی شبم بستم.
گفتم:
با آفتابِ خاطره بنشینم.
کشتی به آب بود
وقتی که چشمهای تو
توفان داشت.
بر شاخه می نشیند
نوری کـه از نگاه تو
پرواز می کند.
وقتی تو نیـستی
انگور
در کجای جهـان است؟
تا عشق است مثل پرنده یی
در ذهن هر درخت
گذر دارم.
آن میوه ام
که در دل پائیز می رسد.
شاداب کن مرا
بگشا!
آغوش را به جانب این آب.
محبوب آبهای بهاری!
بوی ترا دوباره به تن دارم.
برخیز!
مهتاب را به سینه بیاویز!
زیباترین کلام تو با من بود
وقتی دریچه را
در چشم آفتاب گشودی.
لبخند یک دریچه به روی من
گلختدِ یک گیاه ست.
نام ترا
بر بال یک نسیم نوشتم.
ناباورانه زیست
جانی که از جوانه تهی ماند.
دیدار می کنی
چون صبح، از کنارۀ پرچین.
بیدار می کنی
خوابِ هزار خاطرۀ دوردست را.
صیادِ لحظه های درخشنده!
دستی بر آر!
شادی، کنار توست.
نه شوقِ سرکشِ آتش
نه میلِ دلکشِ آب
مرا قرار نمی بخشد.
عبور؟
دشوار است
دهانِ تیرۀ یک غار
در گذار من است.
بمن نگاه می کند این راه
رهی که منتظرِ شوقِ گامهایِ من
است.
چرا چکاوک نور
به گوشه – گوشۀ تاریک من
نمی خوانَد؟
سکوتِ زمزمه در من
خزانِ فریاد است.
به همسراییِ من
زنی دوباره فرود آمد
زنی که صاعقه در دل داشت.
مرا دوباره بسوزان!
که هیزمِ هستی
به یک جرقۀ ناگاه
شعله می گیرد.
کنارِ دوست نشستم
کنارآسایش
شبی که مژدۀ مهتاب
از دهانت ریخت.
پناه می جویم
به یک تبسم روشن
به یک نگاهِ زلال.
میان دود نشستم
میانِ تاریکی.
شبی که دست و زبانت
ز نور
نفرت داشت.
شکست
ساقۀ گل.
گسست
ریشۀ آب.
شبی که با تو نبودم.
کنار ساحلِ آبـیم
کنارِ قامتِ آتش
نگاهِ هیچ کسی، جز ماه
به شورِ شعلۀ من نیست.
سلامِ پنجره بودم
کلامِ یک لبخند
شبی که با تو تشستم.
ترا دوباره سرودم
تغزلِ مهتاب!
نسیمِ تازه ترین لبخند
به روی شبنمِ یک حرفی!
شب است و حملۀ هول
بخواب!
مخملِ خورشید!
تو نیستی ولی تغزلِ یک چشم
در شبم جاریست!
بگو!
برهنه بگو!
زبان عاطفه
عریانی ست.
خاموش نیستم
فریادِ یک خطابۀ سر سبز
در من است.
بگشای در!
در من هجومِ هولِ زمستان است
سرما مرا به هیچ سپرده ست
در بگشای!
انگار زندگی
لبخندِ سبز را
از من دریغ کرد.
بیا بریدۀ لبخندی
کنار سفرۀ من بگذار!
چه می توانم گفت
تو خوب بودی خوب
فقط همین.
درین شبانه ترین شب
ستارۀ شرقی!
طلوع کن بر من!
زیباست
پیوند عارفانۀ انگشتت
بر سفره
با نمک.
تمام عمر دویدم
تمام لحظۀ سبز
که در کنارِ تو باشم
ای عشق!
نه آن درختِ بلندی
به سایه سار تو بنشینم.
نه ساحلِ مهتاب
که از صفایِ تو باشم.
خیالِ هر شبه یی!
ای آبهایِ بندر چمخاله!
انسانی از تبار شمایم.
چه کسی می داند
پشتِ این چشم
- که از حسرتِ آئینه سخن
می گوید –
آفتابی ست بلند.
هراسِ هر شبه دارم
چو شیشه از هر سنگ.
مرا به خاطره مسپار!
کسی به خاطره ام
سنگ می زند.
برهنه باش!
برهنه
صدایِ تازۀ نیلوفر!
ای کاش می توانستم
آوازی از دهانِ تو باشم.
چه پُر نشاط بهاری
به رویِ شاخة توست.
شب از کرانه فرو ریخت صدایِ پایِ بنفشه
به پشتِ پلکِ من آمد.
سلام!
شاخۀ زیتون!
بخند
دخترِ آب
و از دلِ آواز
گلِ ستاره بچین!
وقتی که واژه ها
موسیقیِ شکوفه و شبنم را
می بارند
جهان
بشارتِ رنگینی ست.
ببین!
چگونه شکفتم
نسیمی از آواز
فرازِ قلبِ من است.
کدام کوزۀ میخانه را بدوش گرفتم
که خاکیان
مستند.
کنار پنجره باش!
عبورِ عابرِ دلخسته
شاخه گلی ست.
مرا به جرعۀ لبخندی
میان اینهمه تاریکی
مهمان کن!
بگذار
در هوایِ تو باشم
ای ماه بر نیامده
بگذار!
بی انتهاست شب
دستی برای یک گل شب بو
دراز کن!
شبی که با تو غزل خواندم
هزار چشمه
به اندامِ سنگ
افکندم.
برای تو می خوانَد
گلویِ آبیِ ماه.
بهارِ گمشده در مه!
گُلیبه سفرۀ تاریک من شناور
کن!
به سنگ – سنگِ تو من
تیشه – تیشه
فرهادم.
درین شکسته چمن
گُلم
به بوی تو
می رُویم.
باغیم
- با نگاهِ نخستین –
یک سویِ ما سیاهیِ خوف انگیز
یک سوی ما
تگرگ.
بگذار بشکفیم
در روبروی مرگ.
نه کوه
نه
پژواک
مگر حضور تو بسپارد
دریغِ جانِ مرا بر خاک.
سلامِ آب
به خشکی.
پیامِ ریشه
به گلبرگ.
شبِ گیاهِ مرا
نسیمِ نورِ غزل، بس.
صدایِ سوخته در خاک!
هلاکِ رویشِ آبم.
نه شادمانیِ باران
به رویِ شانۀ توست
نه عطرِ صبحدمان.
خطوطِ خفتۀ پیشانیِ تو
شیرنگ است.
نه آب
با من زست
نه آن جوانۀ نا گاه
با یاٌس می مانم
به قامتِ یک آه.
تو سرپناهِ کبوتر
در آستانِ خطر.
به زیرِ ظلـمتِ خیس
تو چترِ صبحدمی!
ببار!
ظلمتِ زخم!
تمام
روزنِ روشن.
تمام
جوشنِ صبحم.
رسوبِ سردِ زمستانم
میانِ برف دو حرف
نگاهِ یخ شکنت کو؟
حرارتِ آهو!
باز
تو باز آمدی
از سپَسِ آب ها.
خانه، ترا
دل، ترا
باز، به خونم نشین!
پرده به یکسو فکن!
راه بده نور را
آب به آتش مزن!
شعلۀ من تیز کن!
شعله تویی!
شعر: من
شبکده را
نور: من
طور تویی!
شور: من
شعله بر خرمن بزن!
دِی صفتم، دِی – سرشت
نیستم اردیبهشت
آتش مرداد را
بر دلِ بهمن بزن!
چشم
فرو می نهم
عطرِ تو در چشم من.
صبحدمان
صبحدمان
-شعله ور –
باز تویی در نظر.
شعله ، مرا
دل ، مرا
حاصل مشکل، مراست.
باز من و این شب و
خاطرۀ چاک چاک.
روی این درخت
میوه؟ نه
پرنده باش!
چشم تو معطر است
بوی تازه می دهد
بوی تازۀ برنج.
شب
جزیره یی ست
عطرِ این جزیره
چشمِ تو!
ساحلِ تو دور نیست
هر کجا که پارو کی کشم
رو به جانب توام.
مثلِ ماه
بر من و دریچه ام ببار!
خواب را
ز چشمِ چشمه دور کن!
سنگ را صبور
تا کنارِ چشمۀ تو گٌل کنم.
شوقِ تازه!
رخنه بر درخت کن!
بر سپیده یی که در دلم شکوفه
می زند.
در شبی چنین
مثلِ یک نگاهِ تازه
سر خوشم.
فرصتِ گداخته!
لهیبِ آتشم.
از تو یک نگاه
از منِ شکفته، یک غزل به رنگ آب.
ای تو زمزمِ سپیدِ زمزمه!
در چنین شبی
نعره یی ز نور باش!
باز صنوبر شدی
قامتِ دلخواسته!
برگ، تویی
شاخه، تو!
سایه به جانم بریز!
باز منم، خنده زن
در طلبِ آفتاب.
باز تویی
شب شکـن
در دل این آینه.
باز
ز پشتِ پنجره
صبحِ سرودِ قامتت.
باز
به پشتِ پلک من
زمزمۀ عبور تو!
صبح
به دیدار تو
چرخ زنان آمده است
آمده ام تا ترا
رقص کنان بنگرم.
چاره؟
چه چاره کنم؟
آب نیم، خرمنم.
آه ... که آن آتشت
راهِ درون می زند.
نام تو معلوم نیست
گلشنِ یکپارچه!
اینهمه آوازِ من
بهرِ کدامین گل است؟
بی تو شبم
تلخ تر
از غمِ آئینه ام.
با تو نَمِ شبنمم.

